بیا تا قدر یکدیگر بدانیم بیا تا مهربانی پیشه سازیم چه آمد بر سر اقوام و خویشان چرا فامیل ها از هم جدایند چرا خواهر ز خواهر می گریزد چرا دختر ز مادر ننگ دارد چرا مهر و محبت کیمیا شد نبینیم خنده ای بر روی لبها نه کس را لحظه ای آسوده بینی نه پولدار را ز پولش لذتی است نه آسایش نه آرامش نه راحت نبینی یک نفر را که کسل نیست همه درگیر نوعی اضطرابند به خود آیید عزیزان راه کج شد چو مردم را عوض شد زندگانی همه چیز هست و روز خوش نبینیم به ظاهر خانه ها مان کاخ شاه است در و دیوارها کاشی و سنگ است تمام خیر و برکتها بر افتاد چرا این گونه شد؟ از من کنید گوش دگر از بذل و بخشش ها اثر نیست شده نایاب صفا و مهربانی عموجان، خاله جان دیگر نگوییم یکی حج می رود سالی دو سه بار یکی با سود پولهای نزولی یکی از کربلا و شام گوید یکی نازد به ماشین و به باغش یکی انگار از بینی فیل است یکی وقتی به ماشینش سوار است چنان در غبغبش باد غرور است تمام کارها گشته ریائی بزرگترها ندارند احترامی همه چسبیده جیب و کار خود را کسی را با کسی کاری نباشد فقط دنبال نفع و کار خویشند نه در فکر حلال و نه حرامند برای پول در آرند چشم هم را ز بس حرص و طمع در سینه دارند شرف را مثل کالا می فروشند هنوز بابا نمرده سر دماغ است همه در عالمی دیگر بگردند چنین مردم دگر خیری نبینند خلاصه دوستان دانید چه کاریم بیا تا راه دیگر پیش گیریم بیا تا قدر یکدیگر بدانیم بیا تا دست یکدیگر بگیریم در کوه خرابات یکی میر نشد گفتم که به پیری برسم، توبه کنم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم به مشتی زرق و برق خود را نبازیم که گردید جمعشان این طور پریشان چرا دوستان رفیقان بی وفایند برادر با برادر می ستیزد پدر با بچه هایش جنگ دارد همه دوستی رفاقتها ریا شد نه روز آرامشی داریم نه شبها به صد کار جمله را آلوده بینی نه نادار را به جایی عزتی هست همه مشتاق یک آن استراحت پر است دلها و جای درد دل نیست چو نفرین گشته دائم در عذابند از این رو زندگانی ها فلج شد شده این زندگانی زنده مانی مدام سر در گریبان می نشینیم درونش یک جهان اندوه و آه است ولی هر خانه یک میدان جنگ ست طبیعت با شما مردم در افتاد شده مهر و محبتها فراموش ز انصاف و مروتها خبر نیست تعارف ها همه سرد و زبانی برای مرگ هم در آرزوییم کنارش خواهرش نادار و ناچار رود مکه به امید قبولی برای فخر بر اقوام گوید یکی باد تکبر در دماغش ز بس خودخواه و مغرور و بخیل است فقط مثل بتی از زهر مار است که گویی از نژاد سلم و تور است نجابت شد عوض با بی حیائی به محتاجان نداریم اهتمامی به فکرند تا ببندند بار خود را اگر باری بود یاری نباشد به فکر گرمی بازار خویشند همه دارند ولی نعمت زوالند به هر گندی نمایند پرشکم را مدام با هم چو دشمن کینه دارند برادرها برادر را بدوشند سر میراث، دعوا داغ داغ است عبوس و مسخ و بی احساس و سردند اگر قارون شوند، باز هم همینند همگی بر خر شیطان سواریم سراغ از اصل و ذات خویش گیریم غرور و کینه را از خود برانیم ضمانت نیست تا فردا نمیریم از مردن آدمی زمین سیر نشد بسیار جوان مرد و یکی پیر نشد
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 18:20 توسط عباس رازقندی
|